برزخ کلمات

سیاهه ای مینویسم تا وقتی که مغزی درونم باشد

۹ مطلب با موضوع «مثلا شعر» ثبت شده است

  • ۲
  • ۰

همینطور پیش برویم

باید هر روز گل های چادرت را عوض کنم

پژمرده می شوند آخر

کنار گلی چون تو
  • ۴
  • ۰

نور

یا ظلمت؟

باز

در دوراهی چشمت

گم شدم...

  • ۰
  • ۰
چه کسی گفته چشم و هم چشمی خوب نیست؟

من و تو

تا صبح

با هم

چشم و هم چشمی

داریم

  • ۰
  • ۰
دوباره یاغی تنهای بیست سالگی ام

بدون اسب بدون تفنگ می تازد

مصمم است بجنگد اگر چه می بازد

نشسته اند به انکار زندگی در برف

قدم زده همه ی کو چه های مشهد را

به در د می کند عادت سگی که ولگرد است

تمام زندگی اش را به مرگ بخشیده
لگد به پیکر بی جان  مرده اش خورده

*جنت:نام یک خیابان در مشهد


  • ۰
  • ۰
گذشت آن زمان که

نفت را طلای سیاه میگفتند

این روزها

طلا تویی

سیاه هم چادرت...

 

  • ۰
  • ۰

دیدی

همین خشکی کلاس فلسفه

چطور

درخت کنار دانشکده را خشک کرد!

 

  • ۰
  • ۰

در  تمام طول زندگیم

حواسم به تو نبود

اما تو همیشه

در عرض من میامدی!

 

  • ۰
  • ۰
من دنبال سپید بخت بودن

 

نیستم

 

با جادوی چشمت

                     بختم را سیاه کن

 

 

  • ۰
  • ۰

بعد از تو عشق روزه گرفت و

ماه شهادتت

رمضان شد